تبليغاتX
روزهای نازنین

روزهای نازنین

87
 

می خوام بگم از دیروز همه تفکراتی که درباره زندگی داشتم ریخته شد دور . کی می گه سال ها باید بگذره تا آدم تغییر کنه . این اتفاق یک شبه حتی یک ساعته هم ممکنه بیفته

یعنی دیروز زندگیمو دو بخش کرد قشنگ . همه چیز تا قبل از دیروز عصر و ادامه ی مجزای اون از امروز. من دیروز تو ماشین ساناز  یه هو بزرگ شدم . شب وقتی با تو حرف زدم روشن تر . وقتی مامان بهم گفت مهم نیست  خوب شد ک زود فهمیدی چشمام هم بازتر شد دیدم خیلیم مساله بغرنجی نیست انگار. می شه تحمل کرد . می شه گذشت. یه هو دیدم من همون نازنین نیستم . من یه آدمی هستم که از ۲۱ تیر مطمئنم دیگه مثل سابق نیستم. می رم سفر که فراموش کنم. دیگه الان می دونم  آدما دیگه آدم نیستن.

+نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت11:49توسط نازنین |
86
این تویی ؟!

۸۹/۹/۷

چند روز بعدم باز تویی  ؟ ؟ ؟ هنوزم نمی شه حدست زد.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت14:17توسط نازنین |
85
مامان : هم سن و سال بچگیهای شماها.
+نوشته شده در یکشنبه 16 آبان1389ساعت10:30توسط نازنین |
84
منشی جدید کنار من می شینه . شدیدا هم به جدول حل کردن علاقه داره. مثل اینکه نیت کرده همه رو هم از من بپرسه.

امروز تمام وقت اون سوال می پرسید.منم عینا می زدم رو گوگل .

- پایتخت نیجر

- زادگاه ابراهیم

- سرخرگ اصلی

- کتاب مقدی هندو

- لقب چنگیز خان

و  ای وای بر من که هیچ کدوممو بلد نبودم.

+نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور1389ساعت17:59توسط نازنین |
83

دیگه حتی سوالی صدا کردن اسمم هم تاثیری نداره.  خسته ام .

می خوام تنها بمونم.


نه  مثل اینکه نمی ذاری به حال خودم بمونم
+نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت12:3توسط نازنین |
82
۲۰ سالگی خوبه.

تولدت مبارک برادر خوش اخلاق اخمو. مهربونه خشن. دست و دلباز خسیس. شیطونه اروم. ورزشکار تنبل. استقلالیه منچستری.

کاش بیشتر به فکر خودت باشی.

+نوشته شده در یکشنبه 27 تیر1389ساعت18:14توسط نازنین |
81
تهران ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۲۰:۳۹
+نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت17:58توسط نازنین |
80
گاهی که ما آقایون نسبت به شماها جسور می شویم واسه اینه که دوستون داریم.

 

+نوشته شده در یکشنبه 23 خرداد1389ساعت18:10توسط نازنین |
79
اونکه از این مردای پیش پا افتاده نبود اما زنش تا می تونست معمولی بود.

+نوشته شده در چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت9:50توسط نازنین |
78
مدیرمون فردا داره می ره ترکیه از صبح تا حالا داره هی پشت سرهم وصیت می کنه:

به بچه هام غذا بدینا( منظورش گنجشکه های جلوی در آژانس هستن! )

به مسافرام نگین من تهران نیستما نگران می شن

اگه پول از بانک خواستین بگیرین مواظب باشین نزنن ازتونا

تو رو خدا زود بیاین سر کارا دیگه ۹:۳۰ اینجا باشین!!!

چک از غریبه قبول نکنینا

و یه عالمه توصیه های ایمنی دیگه.

حالا جدا از این حرفا این مسافرت یهو پیش اومدش حسابی ما ها رو شارژ کرده و ارزش این همه حرف شنیدن و داره.

 

+نوشته شده در سه شنبه 17 فروردین1389ساعت15:4توسط نازنین |