می خوام بگم از دیروز همه تفکراتی که درباره زندگی داشتم ریخته شد دور . کی می گه سال ها باید بگذره تا آدم تغییر کنه . این اتفاق یک شبه حتی یک ساعته هم ممکنه بیفته
یعنی دیروز زندگیمو دو بخش کرد قشنگ . همه چیز تا قبل از دیروز عصر و ادامه ی مجزای اون از امروز. من دیروز تو ماشین ساناز یه هو بزرگ شدم . شب وقتی با تو حرف زدم روشن تر . وقتی مامان بهم گفت مهم نیست خوب شد ک زود فهمیدی چشمام هم بازتر شد دیدم خیلیم مساله بغرنجی نیست انگار. می شه تحمل کرد . می شه گذشت. یه هو دیدم من همون نازنین نیستم . من یه آدمی هستم که از ۲۱ تیر مطمئنم دیگه مثل سابق نیستم. می رم سفر که فراموش کنم. دیگه الان می دونم آدما دیگه آدم نیستن.
۸۹/۹/۷
چند روز بعدم باز تویی ؟ ؟ ؟ هنوزم نمی شه حدست زد.
امروز تمام وقت اون سوال می پرسید.منم عینا می زدم رو گوگل .
- پایتخت نیجر
- زادگاه ابراهیم
- سرخرگ اصلی
- کتاب مقدی هندو
- لقب چنگیز خان
و ای وای بر من که هیچ کدوممو بلد نبودم.
دیگه حتی سوالی صدا کردن اسمم هم تاثیری نداره. خسته ام .
می خوام تنها بمونم.
نه مثل اینکه نمی ذاری به حال خودم بمونم
تولدت مبارک برادر خوش اخلاق اخمو. مهربونه خشن. دست و دلباز خسیس. شیطونه اروم. ورزشکار تنبل. استقلالیه منچستری.
کاش بیشتر به فکر خودت باشی.
به بچه هام غذا بدینا( منظورش گنجشکه های جلوی در آژانس هستن! )
به مسافرام نگین من تهران نیستما نگران می شن
اگه پول از بانک خواستین بگیرین مواظب باشین نزنن ازتونا
تو رو خدا زود بیاین سر کارا دیگه ۹:۳۰ اینجا باشین!!!
چک از غریبه قبول نکنینا
و یه عالمه توصیه های ایمنی دیگه.
حالا جدا از این حرفا این مسافرت یهو پیش اومدش حسابی ما ها رو شارژ کرده و ارزش این همه حرف شنیدن و داره.

